|
شهيد محمد نیکزاد کاش این دنیا فقط یه خواب باشه فقط یه خواب .........
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
اميد بخشترين آيه قرآن در داستان جالبى از حضرت على(عليه السلام ) به اين مضمون نقل شده است كه روزى رو به سوى مردم كرد و فرمود: به نظر شما اميد بخشترين آيه قرآن كدام آيه است ؟ بعضى گفتند آيه"ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء"(خداوند هرگز شرك را نمى بخشد و پائين تر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد)سوره نساء آیه 48 امام فرمود: خوب است ، ولى
آنچه من ميخواهم نيست ، بعضى گفتند آيه"و من يعمل سوء او يظلم نفسه ثم يستغفرالله يجد الله غفورا رحيما" (هر كس عمل زشتى انجام دهد يا بر خويشتن ستم كند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحيم خواهد يافت) سوره نساء آیه 110 امام فرمود خوبست ولى آنچه را مى خواهم نيست . بعضى ديگر گفتند آيه "قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفورالرحیم"(اى بندگان من كه دراثر گناه،بر
خويشتن زیاده روی کرده اید،ازرحمت خدا مايوس نشويد در حقيقتخدا همه گناهان را مىآمرزد كه او خود آمرزنده مهربان است)سوره زمرآیه53 فرمود خوبست اما آنچه مى خواهم نيست ! بعضى ديگر گفتند آيه "و الذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا نفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله"(پرهيزكاران كسانى هستند كه هنگامى كه كار زشتى انجام مى دهند يا به خود ستم مى كنند به ياد خدا مى افتند،
از گناهان خويش آمرزش مى طلبند و چه كسى است جز خدا كه گناهان را بيامرزد) سوره آل عمران آیه135 باز امام فرمود خوبست ولى آنچه مى خواهم نيست . در اين هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه كردند فرمود: چه خبر است اى مسلمانان ؟ عرض كردند: به خدا سوگند ما آيه ديگرى در اين زمينه سراغ نداريم . امام فرمود: از حبيب خودم رسول خدا شنيدم كه فرمود: اميد بخشترين آيه قرآن اين آيه است "واقم الصلوة طرفى النهار و زلفا من الليل ان الحسنات يذهبن السيئات ذلك ذكرى للذاكرين سوره هود آیه 118 و فرمود: اى على! آن
خدايى كه مرا به حق مبعوث كرده و بشير و نذيرم قرار داده يكى از شما كه
برمىخيزد براى وضو گرفتن، گناهانش از جوارحش مىريزد، و وقتى به روى خود و
به قلب خود متوجه خدا مىشود از نمازش كنار نمىرود مگر آنكه از گناهانش
چيزى نمىماند، و مانند روزى كه متولد شده پاك مىشود، و اگر بين هر دو
نماز گناهى بكند نماز بعدى پاكش میكند، آن گاه نمازهاى پنجگانه را شمرد
بعد فرمود: يا على
جز اين نيست كه نمازهاى پنجگانه براى امت من حكم نهر جارى را دارد كه در
خانه آنها واقع باشد، حال چگونه است وضع كسى كه بدنش آلودگى داشته باشد، و
خود را روزى پنج نوبت در آن آب بشويد؟ نمازهاى پنجگانه هم به خدا سوگند
براى امت من همين حكم را دارد.
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 16:3 ] [ حسن نيكزاد ]
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
رديف |
اعمال |
تعداد |
زمان |
توضيحات |
|
1 |
أًستَغفِرُاللهَ وَ أَسأَلُهُ التَّوبَهَ |
70 بار |
هر روز |
برابر 70 هزار در ماههاي ديگر |
|
2 |
أَستَغفِرُاللهَ الَّذي لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الرَّحمنُ الرَّحيمُ الحَيُّ القَيُّومُ وَ أَتُوبُ إِلَيه |
70 بار |
هر روز |
|
|
3 |
صدقه دادن |
حتي با خرما |
در ماه |
حرام شدن بدن از آتش جهنم |
|
4 |
لا إِلهَ إِلَّا اللهُ، وَ لا نَعْبُدُ إِلّا إيّاهٌ مٌخْلِصينَ لَهُ الدّينَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ |
1000 بار |
در تمام ماه |
ثواب بسيار |
|
5 |
روزه دوشنبه و پنجشنبه |
- |
در تمام ماه |
برآورده شدن 20 حاجت دنيوي و 20 حاجت اخروي |
|
6 |
صلوات |
بسيار |
در تمام ماه |
|
| 7 | قرائت مناجات شعبانيه |
فهمــيدهام که هيچ وقت نبايد وقتي دستت تو جيبته روي يخ راه بري . 12 ساله
فهمــيدهام که نبايد بگذاري حتي يک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگويي " دوستت دارم" . 61 ساله
فهمــيدهام که وقتي گرسنهام نبايد به سوپر مارکت بروم . 38 ساله
فهمــيدهام که ميشود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند. 20 ساله
فهمــيدهام که وقتي مامانم ميگه " حالا باشه تا بعد " اين يعني " نه" 7 ساله
فهمــيدهام که من نميتوانم سراغ گردگيري ميزي که آلبوم عکسها روي آن است بروم و مشغول تماشاي عکسها نشوم. 42 ساله
فهمــيدهام که بيشتر چيزهاي که باعث نگراني من ميشوند هرگز اتفاق نميافتند. 64 ساله
فهمــيدهام که وقتي مامان و بابا سر هم ديگه داد ميزنند ، من ميترسم. 5 ساله
فهمــيدهام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يک "زندگي خوب" حرکت ميکنند که از کنار آن رد ميشوند. 72 ساله
فهمــيدهام که وقتي من خيلي عجله داشته باشم، نفر جلوي من اصلا عجله ندارد. 29 ساله
فهمــيدهام که اگر عاشق انجام کاري باشم، آن را به نحو احسن انجام ميدهم . 48 ساله
فهمــيدهام که بيشترين زماني که به مرخصي احتياج دارم زماني است که از تعطيلات برگشتهام . 38 ساله
فهمــيدهام که مديريت يعني: ايجاد يک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله
فهمــيدهام که اگر دنبال چيزي بروي بدست نميآوري بايد آزادش بگذاري تا به سراغت بيايد . 29 ساله
فهمــيدهام که در زندگي بايد براي رسيدن به اهدافم تلاش کنم ولي نتيجه را به خواست خدا بسپارم و شکايت نکنم. 29 ساله
فهمــيدهام که عاشق نبودن گناه است. 31 ساله
فهمــيدهام هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش ميخوابد، من بايد آدم درستى باشم.42 ساله
فهمــيدهام مبارزه در زندگي براي خواستههايت زيباست اما تنها در کنار کساني که دوستشان داري و دوستت دارند! 27 ساله
فهمــيدهام که وقتي طرف مقابل داد ميزند صدايش به گوشم نميرسد بلکه از آن رد ميشود. 50ساله
فهمــيدهام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعي اونه که هميشه و در همه حال به شريکش هم فکر کنه بيمنت. 35 ساله
فهمــيدهام براي بدست آوردن چيزي که تا بحال نداشتي بايد بري کاري رو انجام بدي که تا بحال انجامش نداده بودي 36 ساله
فهمــيدهام كه اگر عشقي رو از دست دادي ديگه نمي توني بدست بياريش چون هيچ چيز مثل سابق نيست! و سعي كني كه فقط ازش به نيكي ياد كني! 30 ساله
فهمــيدهام كه تا دير نشده بايد يه كاري كرد تا بعدها غصه فرصتهاي رو كه داشتي ولي استفاده نكردي رو نخوري... و بعضي وقتها هم بايد هيچ كاري نكني تا وضع از ايني كه هست بدتر نشه.... 31 ساله
من هنوز چيزي نفهميدم, فعلا قضيه خيلي مبهمه. 34 ساله
فهمیده ام که زندگی همه ی اون چیزی نیست که یک نفر با دو جفت چشم می بینه 21ساله
من فهمیدم که دیگر به عقب نمی توان بازگشت و باید اکنون را دریابیم و برای آینده برنامه و هدف بسازیم ،
البته اگر از گذشته درس بگیریم.
سلام توی زندگیم فهمیدم که عاشق میتونه همیشه عاشق بمونه حتی اگه تا آخر عمرش معشوقش رو نبینه
من فهمیده ام که هر چقدر بزرگتر می شوم کمتر به من توجه می شود(6ساله)
من فهمیده ام که آدم نباید خودش را با بهترین کاری که بقیه می کنند،مقایسه کند.آدم باید خودش را با بهترین کاری که خودش می تواند انجام دهد،مقایسه کند(31ساله)
من فهمیده ام کسانی هستند که تورا عاشقانه دوست دارند،فقط نمی دانند چطور این احساس را نشان بدهند(41ساله)
من فهمیده ام که دیدن درد و غم دیگران بدترین درد است(46ساله)
من فهمیده ام که هر چه خلاق تر باشی،چیزهای بیشتری را درک کنی(52ساله)
.
.
.من فهمیده ام که همواره باید به آینده فکر کنم،هنوز کتابهایی برای خواندن،غروبهایی
برای تماشا کردن و دوستانی برای دیدن وجود دارند(86ساله)
من فهمیده ام که هنوز خیلی چیزها ست که باید یاد بگیرم(92ساله)
من فهمیده ام که مهمترین تصمیمی که در زندگی می گیری این است که ببینی با چه کسی می خواهی ازدواج
کنی(95ساله)
فهمیده ام
عشق زمینی قبل از ازدواج مفهومی کاملا بی رنگ و پوچ است..
20 ساله
راستش من فهميده ام كه بعد از مادر , هيچ دست نوازشگري در عالم نيست!
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....
براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است
و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این رنج است
(منبع اين مطلب مشخص نيست)
الّهمّ صلّ علي محمّدٍ و آل محمّدٍ
1- نماز از واجبات دين است. 2- موجت خوشنودي خداست.
3- طريقه پيامبران الهي است. 4- محبت ملائكه راجلب ميكند.
5- هدايت و ايمان است. 6- نور معرفت است.
7- بركت رزق است. 8 - راحت بدن است.
9- براي شيطان ناخوشايند است. 10- حربه اي در مقابل كفار ميباشد.
11- سبب مستجاب شدن دعا است. 12- قبولي اعمال است.
13- توشه آخرت مؤمن است. 14- شفيع نزد ملك الموت است.
15- مونس قبر است. 16- فرش زير پهلو است.
17- جواب نكير و منكر است. 18- نماز بنده در محشر تاجي است بر سرش.
19- نوري است در صورتش. 20- لباسي است بر تنش.
21- پرده اي است بين او و آتش. 22- حجتي است بين او و آتش.
23- موجب نجات از جهنم است. 24- عبور از پل صراط است.
25- كليد بهشت است. 26- مهر حور العين است.
27- بهاي بهشت است. 28- نماز است كه بندگان را به بالاترين درجات ميرساند.
29- چون مشتمل بر انواع عبادت از جمله:تسبيح، تهليل، تكبير، تمجيد، و تقديس خداوند و گفتار و دعا است.
۳۰- نماز ارتباط مخلوق است با خالق
شقایق گفت :با لبخند نه بیمارم، نه تبدارم /اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم/گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی /نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی/ یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت/ ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری/ به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم/ بگیرند ریشه اش را و بسوزانند/ شود مرهم/ برای دلبرش آندم/ شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را/ بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد وبه ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد
پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت/ به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟در این صحرا که آبی نیست / به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من/ برای دلبرم هرگز دوایی نیست واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم/ دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد/ دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت/ زهم بشکافت/ اما ! آه/ صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد/ زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد/ نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد :
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
بمان ای گل ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی
ونام من شقایق شد…
پی نوشت: نمی دونم شعر برای کیه ولی خدایش شعرش خیلی زیباست.
شهدا انتخاب شده بودند و خون سرخشان آنان را ماندگار کرد.
برای شادی روح شهدا صلوات
مرحوم حاج اسماعيل دولابي از علماي برجسته و از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثيل زيبائي دارند كه نقل آن آموزنده است.
آن مرحوم مي فرمايند:پدري چهار تا بچه را گذاشت توي اتاق و گفت اينجا را مرتب كنيد تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده. از آنجا نگاه ميكرد ميديد كي چه كار ميكند، مينوشت توي يك كاغذي كه بعد حساب و كتاب كند
...
يكي از بچهها كه گيج بود، حرف پدر يادش رفت. سرش گرم شد به بازي. يادش رفت كه آقاش گفته خانه را مرتب كنيد
يكي از بچهها كه شرور بود شروع كرد خانه را به هم ريختن و داد و فرياد كه من نميگذارم كسي اينجا را مرتب كند
يكي كه خنگ بود، ترسيد. نشست وسط و شروع كرد گريه و جيغ و داد كه آقا بيا، بيا ببين اين نميگذارد، مرتب كنيم
اما آنكه زرنگ بود، نگاه كرد، رد تن آقاش را ديد از پشت پرده. تند و تند مرتب ميكرد همهجا را
ميدانست آقاش دارد توي كاغذ مينويسد
هي نگاه ميكرد سمت پرده و ميخنديد. دلش هم تنگ نميشد. ميدانست كه آقاش همين جاست
توي دلش هم گاهي ميگفت اگر يك دقيقه ديرتر بيايد باز من كارهاي بهتر ميكنم
آن بچه شرور همه جا را هي ميريخت به هم، هي ميديد اين خوشحال است، ناراحت نميشود
وقتي همه جا را ريخت به هم، آن وقت آقا آمد
ما كه خنگ بوديم، گريه و زاري كرده بوديم، چيزي گيرمان نيامد. او كه زرنگ بود و خنديده بود، كلي چيز گيرش آمد
زرنگ باش. خنگ نباش. گيج نباش
شرور كه نيستي الحمدلله. گيج و خنگ هم نباش
نگاه كن پشت پرده رد آقا را ببين و كار خوب كن
خانه را مرتب كن، تا آقا بيايد
غصه ها آمد سراقم در نبودت اي پدر
درد و غم هاي دلم باقاب عكست گفته ام
خيس شد از اشكها آن رخ مستت پدر
ناله و زاري و شيون نا گه از هوشم ببرد
تا كه در روياي نازم نزدت آيم اي پدر
تا كه چشمم باز شد ديدم در آغوش توام
اشگ شوقم آمد و گفتم كجا بودي پدر؟
هيچ ميداني چه شبها تا به صبح خوابم نبرد
چون به هر شب تا سحر دنبال تو بودم پدر
كودكي با پدرش در كوچه اي با ذوق و شوق
گرم بازي بودو .........................
چون كه اين صحنه بديدم ناگهان بغضم شكست
ناله اي كردم چرا،چون او ندارم من پدر
سالها از پي هم سپري كردم و باز
نرود ياد تو از جان و دل من اي پدر
من ز تنهايي و غم دنبال همرازي شدم
تا كه بهرش گويم از اين روزگارم اي پدر
زآن سبب با نام تو رفتم به وبلاگ سخن
گفتم آيا همچو من باشد در وب اي پدر
ديدم آمد در وبم مانند من چندي نفر
هر كسي نامي فرستاد و يكي نام پدر
عده اي مانند من بودند وليكن دختري
همچو من شب تا سحر دنبال ديدار پدر
غصه ها و دردهايم بهر آن دختر بگفتم
او هم از عمق دلش آهي برآورد اي پدر
دختر از رنج و غم و درد دلش بامن بگفت
وز غم سختي دوران و نبود آن پدر
عقده هاي دلمان كم كم سبك گرديد و رفت
چون كه ما مانند هم بوديم و در ياد پدر
نام خود گفتم حسن نامش بپرسيدم سپس
خنده اي كرد و بگفتا كه عزیز پدر
دخمه۱۳۳
از دفتر قصه های من (قصه اول)
نوشته ایی از : علی صادقی پری




با عکس پدر
چه گفتگو ها کردم...

جماعتی که به سر نیزه ها نظر دارند
نشسته اند زمین که سنگ بردارند
خدا بخیر کند ، سنگهای بی احساس
برای کودکانمان روی نیزه خطر دارند
درست لعل لبت را نشانه می گیرند
چقدر سنگ زن ماهر قدر دارند
یهودیان ز سر بامهای خانه ی خویش
چه نقشه های پلیدی درون سر دارند
تصور همچین تصویری آخر مرا میکشد. امان از دل زینب ..........
کوفیان چشم انتظار زینبند سنگ ها در دست و در تاب و تبند
خدا بهت صبر بده یا مهدی ............

شکر خدا محرمت رو دیدم
یه بار دیگه لباس سیاه پوشیدم
شکر خدا گریه کن تو هستم
ز باده محبت تو مستم
شکر خدا میون عاشقاتم
من خاک پای تموم نوکراتم
چونکه هنوز سینه زن تو هستم
معلوم میشه رها نکردی دستم
من بنده خوبی برای تو نبودم ٬ ولی بلعکس تو خدای خوبی برای من بودی ٬ من گناه کردم ولی تو بخشیدی.....
خدای من تو بخشنده هستی تو بی نیازی تو کریمی تو رحیمی ٬ من بنده گناه کار تو هستم. خدای من به من
کمک کن بتونم شرمنده پدرم نباشم .
خدایا من زورم به نفسم نمیرسه با اراده خودت به من قدرت توبه کردن بده ٬ بعضی وقتا انقدر درگیر بازیهای دنیا
میشم که تو رو فراموش میکنم . خدایا خودت میدونی که من نمیخوام اینطور بمونم پس کمکم کن که تغیر کنم
من به آن روز امید زیادی دارم . خدایا نوکرتم
نمیتونم درک کنم آخه چجوری میشه یکی از خانوادش از بچه نوزادش دل بکنه !!
وقتی برای آخرین بار که به خونه آمد منظورم بابام من فقط ۷ماه بودم نمیدونم باید از دست پدرم خوشحال باشم یا ناراحت.........
خوشحال بودنم از اینکه با افتخار میگم بابام برای مملکت رفته جبه شهید شده....
ولی ناراحتی من و بیشتر خانوادها از اینکه همان برادرهای بسیجی زمان جنگ که یه زمانی دنبال سربند یا زهرا بودن الان دنبال پست و مقام هستند . و تمام ارزشها رو زیر پا گذاشتند . وقتی یه جانباز شیمیایی که به زور میتونه صحبت کنه حتی نمیشینه صحبتهای این جانباز گوش کنه .....
انشاالله خدا کمکمون کنه.......
مي خواستم شعري براي جنگ بگويم
ديدم نمي شود
ديگر قلم زبان دلم نيست گفتم:
بايد زمين گذاشت قلم ها را
ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست
بايد سلاح تيزتري برداشت
بايد براي جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
با واژه فشنگ
مي خواستم
شعري براي جنگ بگويم
شعري براي شهر خودم- دزفول -
ديدم كه لفظ ناخوش موشك را
بايد به كار برد
اما
موشك
زيبايي كلام مرا مي كاست
گفتم كه بيت ناقص شعرم
از خانه هاي شهر كه بهتر نيست
بگذار شعر من هم
چون خانه هاي خاكي مردم
خردوخراب باشدو خون الود
بايد كه شعر خاكي و خونين گفت
بايد كه شعر خشم بگويم
شعر فصيح فرياد
- هرچند ناتمام-
گفتم:
در شهر ما
ديوارها دوباره پر از عكس لاله هاست
اينجا وضعيت خطر گذرا نيست
اژير قرمز است كه مي نالد
تنها ميان ساكت شبها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاشهاي وحشي دشمن
حتي ز نور روزنه بيزارند
بايد تمام پنجره ها را
با پرده هاي كور بپوشانيم
اينجا
ديوار هم
ديگر پناه پشت كسي نيست
كاين گور ديگري است كه استاده است
در انتظار شب
ديگر ستار گان را
حتي
هيچ اعتماد نيست
شايد ستاره ها
شبگردهاي دشمن ما باشند
اينجا
حتي
از انفجار ماه تعجب نمي كنند
اينجا
تنها ستارگان
از برجهاي فاصله مي بينند
كه شب چقدر موقع منفوري است
اما اگر ستاره زبان مي داشت
چه شعرها كه از بد شب مي گفت
گويا تر از زبان من گنگ
اري
شب موقع بدي است
هر شب تمام ما
با چشمهاي زل زده مي بينيم
عفريت مرگ را
كابوس آشناي شب كودكان شهر
هر شب لباس واقعه مي پوشد
اينجا:
هر شام خا مشانه به خود گفتيم
شايد
اين شام،شام آخر ما باشد
اينجا
هر شام خامشانه به خود گفتيم
امشب
در خانه هاي خاكي خواب آلود
جيغ كدام مادر بيدار است
كه در گلو نيامده مي خشكد؟
اينجا
گاهي سر بريده ي مردي را
تنها
بايد ز بام دور بياريم
تا در ميان گور بخوابانيم
يا سنگ و خاك وآهن خونين را
وقتي به چنگ و ناخن خود مي كنيم
در زير خاك گل شده مي بينيم:
زن روي چرخ كوچك خياطي
خاموش مانده است
اينجا سپور هر صبح
خاكستر عزيز كسي را
همراه ميبرد
اينجا براي ماندن
حتي هوا كم است
اينجا خبر هميشه فراوان است
اخبار بارهاي گل و سنگ
بر قلبهاي كوچك
در گورهاي تنگ
اما
من از درون سينه خبر دارم
از خانه هاي خونين
از قصه ي عروسك خون آلود
از انفجار مغز سري كوچك
بر با لشيكه مملو روياهاست
- - روياي كودكانه ي شيرين
از آن شب سياه
آن شب كه در غبار
مردي به روي جوي خيابان خم بود
با چشمهاي سرخ و هراسان
دنبال دست ديگر خود مي گشت
باور كنيد
من با دو چشم مات خودم ديدم
كه كودكي ز ترس خطر تند مي دويد
اما سري نداشت
لختي دگر به روي زمين غلتيد
و ساعتي دگر
مري خميده پشت و شتابان
سر را به ترك بند دو چرخه
سوي مزار كودك خود مي برد
چيزي درون سينه ي او كم بود....
اما
اين شانه هاي گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه مي لرزند
اينان
هر چند
بشكسته زانوان و كمر هاشان
استاده اند فاتح و نستوده
- بي هيچ خان و مان
در گوششان كلام امام است
- فتواي استقامت و ايثار-
بر دوششان درفش قيام است
باري
اين حرفها داغ دلم را
ديوار هم توان شنيدن نداشته است
آيا تو را توان شنيدن هست؟
ديوار
ديوار سرد و سنگي سيار
آيا رواست مرده بماني
در بند انكه زنده بماني؟
نه
بايد گلوي مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانيم
تا بانگ رود رود نخشكيده است
بايد سلاح تيز تري برداشت
ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست...
قیصر امین پور
